
انتشار در۳۱ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۷:۱۶ ب.ظ

سرویس:عناوین اصلی

24 دیدگاه

2,395 بازدید
با خانم «مَک» آمریکایی لارستانِ دهه چهل را بشناسید
گفت و گوی مجله «قدمگاه» با خانم دکتر امیلی ولز (مَک)، مدرس زبان انگلیسیِ مدارسِ لارستان
در اواخر شهریور سال ۱۳۴۸، پیش از باز شدن مدارس، یک زوج جوان آمریکایی برای تدریس زبان انگلیسی به منطقۀ لارستان میxadآیند. مردم لارستان آنها را با نام خانم و آقای مک میxadشناسند. این زوج طی چند سال حضورشان، در مدارس راهنمایی شهرجدید و شهرقدیم مشغول به تدریس میxadشوند.
خانم مک بنا به رشته تحصیلیxad دورۀ کارشناسیxadاش، علاقهxadمند به مطالعۀ زندگی مردم لارستان میxadشود و پس از بازگشت به آمریکا، دکترای خود را در رشته مردمxadشناسی از دانشگاه هاروارد کسب میxadکند و در شهریور سال ۱۳۶۳، از پایانxadنامۀ دکترای خود با عنوان «مهاجران و بروکراتxadها: تحرک اجتماعی در یک شهر ایرانی» دفاع میxadکند.
خانم مک که امروز باید ایشان را دکتر امیلی ولز جیانفورتونی خطاب کنیم؛ در تز دکترای خود به تغییرات سبک زندگی خانوادهxadهای لارستانی اشاره میxadکند که بهxadدلیل کار در کشورهای عربی حوزۀ خلیجxadفارس یا ادامۀ تحصیل جوانان پدید میxadآید.
خانم ولز که اکنون ۷۰ ساله است؛ به شدت به لارستانیxadها و فرهنگ لارستانی علاقهxad نشان میxadدهد. او یکی از مهمxadترین خاطرات و تجربیات زندگی خود را حضور در ایران و آشنایی با فرهنگ و هنر و شیوۀ زندگی ایرانی و لارستانی میxadداند و آرزو دارد بتواند دیگر بار به لارستان سفر کند.
به کمک پزشک لارستانی ساکن آمریکا، دکتر خلیل شریفxadزاده، توانستیم با خانم ولز آشنا شویم و در آغازین روز سال نو میلادی، گفتگویی صمیمانه را از راهی دور با ایشان داشته باشیم. خانم ولز در این گفتگو با تواضع و فروتنی از خاطرات حضور خود در لارستان و نیز زندگی امروزش در آمریکا میxadگوید. بعلاوه عکس هایی از لارستان آن زمان را در اختیارمان نهاده است. این گفتگوی جذاب را به مخاطبان ارجمند «قدمگاه» تقدیم میxadنماییم.

***
سلام خانم ولز. حال شما چطور است؟
سلام. خوبم. شما چطورید؟
خیلی ممنونم. از همxadصحبتی با شما خوشحالم. سال نو مبارک.
ممنونم.
اگر موافقید از خانواده خودتان برایمان بگویید.
بله؛ پدر و مادرم در قید حیات نیستند. پدرم استاد فیزیک و اخترشناسی در دانشگاه جیمز مدیسون ایالت ویرجینیا بودند و مادرم خانهxadدار و از من و برادرم و دو خواهرم نگهxadداری میxadکردند. من بزرگxadترین فرزند خانواده هستم. برادرم فرزند بعدی است و دکترای اقیانوسxadشناسی دارد و در حال حاضر، مدیر مؤسسۀ علوم دریایی در ویرجینیا است. خواهر وسطی معلم بود و الآن بازنشسته شدهxadاست وکوچکxadترین خواهرم در دانشکده پزشکی ویرجینیاتِک مشغول بهxadکار است. او نویسندۀ نشریۀ دانشکدۀ پزشکی است. همگی ما بهxadجز خواهر وسطی، در ایالت ویرجینیا زندگی میxadکنیم.
پیش از آمدن به ایران، با آقای رانی مک ازدواج کردم. حتماً شما هم مرا با این فامیل میxadشناسید.
بله؛ شما در بین مردم لارستان همxadچنان به خانم مک، معروف هستید.
من و همسرم هردو دانشجوی کارشناسی بودیم.
در کدام دانشگاه؟
دانشگاه واندربیلت در شهر نشویل مرکز ایالت تنسی.
رشته تحصیلی شما چه بود؟
هرxadدوی ما جامعهxadشناسی و مردمxadشناسی خواندیم. پس از اتمام دانشگاه، همسرم برای گذراندن دورۀ وظیفه، دو راه را میxadتوانست انتخاب کند؛ به ارتش ملحق شود یا سپاه صلح را برگزیند. من خودم همیشه دوست داشتم عضو سپاه صلح شوم؛ بنابراین تصمیم گرفتیم این گزینه را انتخاب کنیم. کشورهای متعددی برای گذراندن دوره وظیفه به ما پیشنهاد شد که بر حسب اتفاق ایران را انتخاب کردیم و بهترین گزینه هم از کار در آمد.
آیا خدمت وظیفه در آمریکا الزامی است؟
در آن زمان بله؛ زیرا، آمریکا مشغول جنگ با ویتنام بود؛ بنابراین بسیاری از مردان جوان، پیوستن به ارتش را انتخاب میxadکردند. برخی هم بهxadجای خدمت نظامی، بنا بر تخصصشان، خدماتی مثل معلمی، طبابت، پرستاری و از این قیبل فعالیتxadها را انتخاب میxadکردند و دیگر نیازی به گذراندن دوره نظامی نبود.
چه کشورهایی را آن زمان میxadتوانستید انتخاب کنید؟
تعداد کشورهایی که میxadتوانستیم انتخاب کنیم؛ زیاد بود. بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و جنوبی، بسیاری از کشورهای آفریقایی و برخی از کشورهای آسیایی و خاورمیانه. فکر میxadکنم حدود صد کشور بودند. این نهاد در سال ۱۹۶۱ توسط رئیسxadجمهور کندی، تأسیس شد. من و آقای مک در سال ۱۹۶۹ به سپاه صلح پیوستیم. آه، نزدیک به ۵۰ سال از آن زمان میxadگذرد!
آن زمان چند ساله بودید؟
زمانی که به ایران آمدیم ۲۱ یا ۲۲ سال داشتیم. بسیار جوان و بیxadتجربه بودیم و تازه دانشگاهمان تمام شده بود.
به نظر شما هدف آقای کندی از تأسیس سپاه صلح چه بود؟
هدفش، اعزام افراد به کشورهای مشخص برای کمک به مردم بود. در برخی کشورها مردم به خدمات درمان و سلامت نیاز داشتند؛ بنابراین پرستاران و پزشکانی اعزام میxadشدند. در برخی کشورها، لازم بود متخصصین کشاورزی حضور پیدا کنند تا به کشاورزان برای افزایش محصولشان کمک کنند؛ اما، کشور ایران در آن زمان نسبت به کشورهای مشخص شده؛ پیشرفتهxadتر بود؛ بنابراین آنxadها بیشتر خواستار اعزام معلم انگلیسی بودند. تا آن زمان ما انگلیسی تدریس نکرده بودیم و به همین خاطر دورهxadهایی را در این زمینه گذراندیم و پس از آن برای آشنایی با زبان بومی ایرانیان، دوره سه ماهه کلاس زبان فارسی را سپری کردیم.
در ایران؟
بخشی از کلاس در آمریکا و بخشی از آن در ایران برگزار شد. وقتی به ایران آمدیم تابستان بود و به شهر اراک رفتیم. در آنxadجا، به تمرین تدریس انگلیسی پرداختیم.
از لحاظ مالی از دولت ایران حمایت میxadشدید یا آمریکا؟
از دولت آمریکا. آنxadها هر ماه برایمان کمک هزینۀ زندگی به تومان پرداخت میxadکردند که برای اجارۀ منزل، غذا و چیزهای دیگر کافی بود. البته بعد از بازگشت به آمریکا، از دولت، بهxadازای هر ماه خدمت در سپاه صلح، ۷۵ دلار دریافت کردیم. مبلغ زیادی نبود؛ اما، من و همسرم توانستیم با آن پول، یک ماشین کوچک بگیریم.
بعد از تدریس مختصر در اراک به شیراز رفتیم و میxadبایست با اتوبوس به لار میxadآمدیم. ساعت ۶ صبح سوار اتوبوس شدیم. سفر خستهxadکنندهxad و جاده تقریباً خاکی بود. هشت ساعت در اتوبوس بودیم و بالاخره ساعت ۲ بعد xadاز xadظهر به لار رسیدیم. ایستگاه اتوبوس در شهرقدیم قرار داشت. هوا در لار بسیار گرم بود. من و آقای مک کسی را نمیxadشناختیم و سردرگم بودیم.
چه موقعی از سال بود؟
اواخر شهریورxadماه و در آستانه باز شدن مدارس.
پس هوا خیلی هم گرم نبوده.
برای ما که بسیار گرم بود ]با خنده.[ آن زمان میxadتوانستیم به فارسی هم صحبت کنیم و حالا باید از کسی میxadپرسیدیم ادارۀ آموزش و پرورش کجاست؟ ]این جمله را به فارسی میxadگوید و میxadخندد.[ رانندۀ جیپی را دیدیم و آدرس را از او پرسیدیم. او گفت با من بیایید و ما متوجه شدیم که او راننده آموزش و پرورش است. وسایل ما را در ماشینش گذاشت و ما را به شهرجدید رساند. جلو اداره ایستاد و ما را به شخصی که آنxadجا حضور داشت؛ معرفی کرد. مشکل این بود که طبق قرار، ما باید فردا به لار میxadرسیدیم و آن xadروز کسی نبود که پیگیر کارمان باشد. بنابراین، شخصی که کارمند اداره آموزش و پرورش بود؛ ما را با مهربانی به خانهxadاش دعوت کرد. اعضای خانه بسیار مهمانxadنواز بودند.
ما نمیxadتوانستیم فارسی را خوب صحبت کنیم و بهxadهمینxadدلیل، سردرگم بودیم و نمیxadدانستیم چه باید بکنیم و کجا باید برویم. تا زمانی که توانستیم یک خانه اجاره کنیم؛ چند روز را در کنار این خانواده ماندیم. مشکل دیگری که داشتیم آن بود که ما فارسی را کمxadوxadبیش میxadدانستیم؛ اما، باز هم گفتگوهای مردم را نمیxadتوانستیم بفهمیم؛ چرا که آنxadها به «زبان لاری» صحبت میxadکردند. این موضوع نیز بر سردرگمی ما افزود؛ اما، مردم واقعاً رفتاری عالی با ما داشتند.
آن اوایل، از تصمیمی که برای آمدن به لار گرفتید؛ پشیمان نشدید؟
در ابتدا بله. از خود میxadپرسیدیم کجا آمدیم؟ چرا اینxadطور شد؟ اما مردم لار آنxadقدر به ما محبت داشتند و مهمانxadنوازی کردند که این حس بهxadکل از بین رفت.
آیا توانستید زبان لاری را یاد بگیرید؟
زمانی که میxadخواستیم لار را ترک کنیم؛ من تا حد زیادی صحبتxadهای مردم را میxadفهمیدم؛ اما، نمیxadتوانستم صحبت کنم. وقتی به خانودهxadهای لاری سر میxadزدم؛ گفتگوهای آنان را متوجه میxadشدم؛ اما در مدرسه راهنمایی، بیشتر معلمxadها از جاهای دیگر بودند و با زبان فارسی حرف میxadزدند؛ بنابراین میxadشد راحتxadتر با آنxadها صحبت کرد.
در آن زمان از آمریکا، فقط شما و آقای مک در لار حضور داشتید؟
بله فقط ما دو نفر بودیم. البته پیش از ما فرد دیگری بنام آقای جان آلبرتینی نیز از سپاه صلح در لار حضور داشتند و به تدریس مشغول بودند.
کمی از مدرسه و دانشxadآموزان و سیستم آموزش در آن زمان بگویید؟
در لار، مدارس دخترانه و پسرانه جدا بود؛ بنابراین، من در راهنمایی دخترانه مقطع هفتم و هشتم تدریس میxadکردم. یک مدرسۀ راهنمایی دخترانه در شهرقدیم و یک مدرسه در شهرجدید وجود داشت که من در هر دو درس میxadدادم.
آن زمان، لار شهری بسیار سنتی بود. بیشتر خانوادهxadها به دخترانشان اجازۀ ادامه تحصیل در دوره راهنمایی را نمیxadدادند. دختران بعد از مدرسه در سن ۱۵ سالگی یا حتی کمxadتر ازدواج میxadکردند؛ اما، بسیاری از دخترانی که کلاس نهم را به اتمام میxadرساندند؛ به دوره تربیت معلم در لار میxadپیوستند و بعد معلم میxadشدند.
نکتۀ جالبی که در مورد لارِ آن زمان به ذهنم آمد؛ این است که دسترسی به تلویزیون وجود نداشت. البته برخی خانوادهxadها که بستگانشان در کویت کار میxadکردند؛ تلویزیون داشتند؛ اما، نمیxadشد از آنxadها استفاده کرد؛ چرا که گیرنده و آنتنی وجود نداشت؛ اما، سه سال بعد، در سال ۱۹۷۵ که به همراه همسرم برای مطالعات پایانxadنامه دکترایم، مجدداً به لار آمدم؛ گیرنده نصب شده بود و مردم از تلویزیون استفاده میxadکردند.
برگردیم به مدرسه. آیا روش خاصی برای تدریسxadتان داشتید؟
زمانی که در سپاه صلح بودیم از ما خواسته شد تا روش متفاوتی برای آموزش زبان داشته باشیم. ما میxadبایست بدون ترجمه کردن جملات، زبان را با ادا و اشاره، نقاشی کردن آنxadها و یا نشان دادن برخی اشیاء در دسترس مثل میز و پنجره و از این قبیل چیزها آموزش میxadدادیم. البته در آن زمان، دانشxadآموزان به این روش عادت نداشتند و نمیxadدانم چقدر این کار موفق بود. برخی هم مطالب را خیلی خوب دریافت میxadکردند. عدهxadای از این دانشxadآموزان به خانۀ ما میxadآمدند و میxadشد بهxadطور ویژه به آنxadها درس داد. این افراد معمولاً کسانی بودند که دوست داشتند به دانشگاه بروند. این بچهxadها بسیار بسیار باهوش و علاقهxadمند بودند. چیزی که انتظارش را نداشتیم؛ جمعیت بالای کلاسxadها بود. شاید هر کلاس ۴۰ تا ۵۰ دانش آموز داشت. همسرم میxadگفت در کلاسxadهای پسرها، تعداد از این هم فراتر است. دانشxadآموزان در کلاسxadهای من، همگی روی نیمکت میxadنشستند. شاید ۳ یا ۴ دانشxadآموز پشت هر میز بودند. بعضی xadوقتxadها، بچهxadها خیلی شلوغ میxadکردند و با هم حرف میxadزدند. البته هر کلاس یک مبصر داشت.
پس دانشxadآموزان، شما را اذیت میxadکردند.
معمولاً بچهxadهای خیلی خوبی بودند. آنxadها تمایلی به اذیتxadکردن نداشتند. برخی اوقات، این رفتارها لازمۀ سنّ دانشxadآموزان است. آنxadها پر انرژی بودند. هرکدام از آنxadها دوست داشتند دربارۀ کشورم آمریکا بیشتر بدانند. آنxadها واقعاً کنجکاو بودند و زیاد میxadپرسیدند که این بسیار ارزشمند بود.
بعضیxadوقتxadها که با خانوادهxadها دیدار داشتم؛ آدمxadهای مسن خانواده که البته سوادی نداشتند؛ از من میxadپرسیدند از لار تا آمریکا با اتوبوس چند ساعت راه است؟] میxadخندد[
تصور میxadکنم در آن زمان رابطه بین دولتxadها خوب بود.
بله خوب بود. بعد از اینxadکه به آمریکا برگشتم؛ سعی میxadکردم با نامه نوشتن از احوال دوستانم در لار باخبر شوم؛ اما، بعد از انقلاب ایران، با خودم فکر کردم شاید این نامهxadنگاری برای مردم لار خوب نباشد و این کار را ادامه ندادم. بالاخره مردم در تظاهرات علیه شاه شرکت میxadکردند. حتی من شنیدم همسر یکی از دانشxadآموزانم در درگیریxadهای قبل از انقلاب، جان خود را از دست داده است. این خبرها من را خیلی نگران میxadکرد؛ اما، چند مدت بعد، دکتر خلیل شریفxadزاده به آمریکا آمد و الآن هر بار که از لار برxadمیxadگردد؛ بهxadواسطۀ او، از خانوادهxadاش، مردم و اخبار و اتفاقات لارستان مطلع میxadشوم.
برای غذا پختن چه میxadکردید؟ آیا خودتان فرصت آشپزی داشتید یا افرادی برای شما غذا میxadآوردند؟
بیشتر خودم غذا درست میxadکردم؛ اما، خیلی وقتxadها مردم ما را برای شام به خانهxadشان دعوت میxadکردند. ما خیلی دعوت شدیم. یکی از علاقهxadمندیxadهای من در این مهمانیxadها، یادگیری پختن غذاهای لاری و ایرانی بود و الآن در آمریکا، این غذاها را درست میxadکنم؛ غذاهایی مثل فسنجان، قرمهxadسبزی و خورشت بادمجان. اتفاقاً چند هفته قبل که بچهxadهایم بهxadخانه آمدند؛ برایشان خورشت قرمهxadسبزی پختم. همگی، این غذا را دوست دارند.
مسلماً لارستانیxadها از علاقهxadمندی شما به غذاهای بومی خوشحال خواهند شد. غذای مورد علاقۀ شما در لار چه بود؟
کباب کنجه لاری یکی از خوشxadمزهxadترین غذاها برای من بود؛ فسنجان هم همینxadطور. نانxadهای لاری را هم که با مهوه خورده میxadشد؛ بسیار دوست داشتم. هنوز آنxadها را دوست دارم. غذایی نبود که خوشم نیاید. بهxadخاطر دارم برخی از معلمانی که از شهرهای دیگر میxadآمدند؛ با هم صحبت میxadکردند که چطور میxadشود نان را بهxadهمراه مادهxadای که از ماهی گرفته میxadشود خورد!
اما شما دوست داشتید.
من آن را امتحان کردم و گفتم اتفاقاً خیلی خوشمزه است. همچنین حلوای مسقطی لاری را بهxadخاطر میxadآورم. خوردنی خیلی معروفی بود. مردم آن را بهxadعنوان هدیه و سوغات به دیگران میxadدادند.
یکxadبار گروهی از خانمxadها که یک کلاس آشپزی برای دختران گذاشته بودند؛ از من خواستند به آنxadها کمک کنم. من هم پذیرفتم و طرز تهیۀ کیک را آموزش دادم. خاطرۀ جالبی هم در این باره به یادم میxadآید. یکxadبار کیک شکلاتی درست کردم و برای معلمxadها بردم. فکر کنم مدرسۀ شهرجدید بود. زنگ استراحت مقداری از کیک را خوردیم. یکی از معلمان به شوخی پرسید: چرا شما آمریکاییxadها اینxadقدر کیک شکلاتی دوست دارید؛ درحالیxadxadکه سیاهxadپوستان را دوست ندارید!
پس شما آشپز خیلی خوبی هستید.
بله؛ من غذا پختن را خیلی دوست دارم.
در کنار تدریس به چه فعالیتxadهای دیگری مشغول میxadشدید.
بیشتر اوقات به خانوادهxadها سر میxadزدم. برخی اوقات با همسرم به اطراف شهر میxadرفتیم. چون سفر با اتوبوس خیلی دشوار بود؛ ترجیح میxadدادیم بیشتر در منطقه باشیم و سفر نرویم. البته گاهی اوقات به شیراز میxadرفتیم و یکxadبار در تابستان به یک گروه باستانxadشناسی در یکی از روستاهای نزدیک شیراز ملحق شدیم. گاهی اوقات همسرم با پسرها به صحراها و آبادیxadهای اطراف لار میxadرفت. خیلی وقتxadها هم به ملاقات دوستان و همسایهxadها میxadرفتیم. من خیلی به رسومات محلی علاقه داشتم؛ بنابراین، خیلی وقتxadها با دوستانم به عروسیxadهایی که دعوت میxadشدم؛ میxadرفتم. خیلی لذتxadبخش بود. کار دیگری که بهxadاتفاق بعضی از خانمxadها انجام میxadدادیم؛ «دوره» بود. ما هفتهxadای یکxadبار به خانهxadای که دعوت میxadشدیم سر میxadزدیم و چای میxadخوردیم و صحبت میxadکردیم.
آیا برخی از رسومات و رفتارهای خاص مردم را بهxadخاطر دارید؟
من در مراسم محرم و عاشورا شرکت میxadکردم. حتی با برخی همسایهxadها به مجالس روضه که در خانهxadها برگزار میxadشد؛ میxadرفتم. یک روحانی مطالبی را میxadخواند و یا سخنرانی میxadکرد و خانمxadها گریه میxadکردند.
در مراسم عروسی هم بهxadخاطر دارم که مردان و زنان به خانهxadای که برای آنxadها مشخص شده بود؛ میxadرفتند. مراسم بله برون، عقد، شب حنابندان و مراسم شب آخر عروسی را یه یاد میxadآورم. تصور میxadکنم الآن مراسم عروسی در لار به شیوۀ گذشته نباشد و خیلی تغییر کرده باشد.
آیا در آن زمان سالن ورزشی وجود داشت؟
نه؛ برای دختران نبود. البته من تصور میxadکنم برای پسرها هم سالنی وجود نداشت.
به چه روستاها و شهرهایی در اطراف لار سر زدید؟
روستایی را به خاطر میxadآورم که بسیار به لار نزدیک بود؛ حتی میxadشد پیاده از شهرجدید به این روستا رفت. نامش خور بود. همچنین من به گراش و اوز سر زدم. یکی از دوستانم، بستگانی در گراش داشت که بهxadاتفاق او یک شب آنxadجا ماندیم. مکان دیگری که یادم میxadآید؛ یک آبxadگرم بود که تلاش میxadکنم نامش را به خاطر بیاورم. خیلی از لاریxadها به آنxadجا میxadرفتند و در آنxadجا کمپ میxadزدند. شما نامش را میxadدانید؟ معروف بود که برای سلامت بدن، خیلی مفید است.
شاید آب باد انوه یا چاهو بوده است.
شاید. مسیری طولانی را باید طی میxadکردیم تا برسیم. مردم باید شب را آنxadجا میxadماندند و آبادی یا روستایی در کنار آن نبود. بنابراین، مسافران باید کمپ برپا میxadکردند و غذا و ملزومات را برای استراحت با خود میxadآوردند.
اواخر اقامتم در لار، بسیار ناراحت بودم از اینxadکه باید این شهر را ترک کنم. همیشه در این فکرم که آیا میxadشود باز به لار برگردم؟ اما تا الآن این اتفاق نیفتاده. امیدوارم امکانی فراهم شود تا بار دیگر لار را ببینم.
ما هم مشتاق حضور دوبارهِ شما در لار هستیم.
انxadشاءالله. ]به فارسی میxadگوید[
چه زمانی پایانxadنامه خود را کامل کردید؟ کمی در مورد آن برایمان صحبت کنید.
وقتی به آمریکا برگشتم؛ مدتی طول کشید تا پایانxadنامه را کامل کنم. من علاقهxadمند بودم تأثیر آموزش و تحصیل را بر تغییر رفتار مردم و انتخابxadهای شغلیxadشان در طول زمان بررسی کنم. افرادی را میxadدیدم که برای کار به کویت یا دبی میxadروند و برای خانوادهxadهایشان پول میxadفرستند؛ اما، بسیاری از پسرهای تحصیلxadکرده؛ تمایلی نداشتند که برای کار به کویت بروند. حتی دخترها، همسری را میxadخواستند که در ایران باشد و به مردی که شاید دو سال در کویت میxadماند و بعد به زادگاهش سر میxadزد؛ تمایل نداشتند. برای همین، علاقهxadمند شدم درباره تغییر استراتژیxadهای خانوادهxadها در طول زمان با افراد مختلف گفتxadوxadگو کنم. البته نمیxadدانم چقدر در پایان نامهxadام موفق شدم.
مسلماً کار خوبی بوده.
نمیxadدانم؛ مطمئن نیستم.
شما در دانشگاه هاروارد از تز خود دفاع کردهxadاید. بسیاری از دانشجویان دنیا، آرزو دارند در این دانشگاه مهم باشند.
البته من با خوشxadشانسی توانستم وارد این دانشگاه شوم. یکی از اساتید من در دوره لیسانس، تحصیلxadکرده دانشگاه هاروارد بود. او با نوشتن یک معرفیxadنامه قوی درباره من، کمک کرد که این اتفاق بیفتد.
بعد از بازگشت به آمریکا چه میxadکردید؟
متأسفانه من و آقای مک از هم جدا شدیم و من به واشنگتنxadدیxadسی نقلxadمکان کردم. در این شهر بهxadکار مشغول شدم اما، تدریس نمیxadکردم.
پس به چه کاری مشغول بودید؟
برای یک شرکت مشاورهxadای، مشغول به کار بودم. بعد از مدتی با همسر جدیدم، جو، ازدواج کردم. او ساکن شیکاگو بود؛ بنابراین به آنxadجا نقلxadمکان کردم. ما صاحب دو پسر شدیم و سپس به اینxadجا یعنی ریچموند ویرجینیا آمدیم. همسرم، پزشک متخصص زنان و زایمان است. البته او ده سال پیش بازنشسته شد. هر دو پسر من، استفان و فیلیپ، مهندسی علوم کامپیوتر خواندهxadاند. یکی از آنxadها در شرکت گوگل مشغول بهxadکار است و دیگری برای شرکتی در واشنگتنxadدیxadسی کار میxadکند و دخترم، امی که فرزند من و آقای مک هست؛ در حوزه موسیقی و آواز فعالیت و تدریس میxadکند. متأسفانه، هیچxadکدام از بچهxadها ازدواج نکردهxadاند.
در حال حاضر، به چه کاری مشغول هستید؟
بهxadدلیل این که به محیطxadزیست و حفظ و نگهxadداری جنگلxadها و جلوگیری از تخریب آنxadها علاقه بسیاری دارم؛ دراینxadباره با گروهxadها و شرکتxadهای مختلف صحبت میxadکنم.
اگر صحبت دیگری دارید بفرمایید.
یکی از آداب ویژه ایرانیان در هنگام سفر، عبور از زیر قرآن و آرزوی بازگشت برای مسافر است. من هم همیشه آرزو میxadکنم که روزی به لار بازگردم انxadشاءالله.
سپاسگزارم که در این گفتxadوگو شرکت کردید.
من هم از شما تشکر می کنم.
در ادامه می توانید تعدادی از عکس های خانم دکتر مک از لارستان را ببینید:

شهرستان خنج...
ما را در سایت شهرستان خنج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: خنجی بازدید: 500 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1397 ساعت: 2:24