مروری بر خاطرات «سینما آزادی» لار

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

«نوستالژی «مَمَّد» سینمای لار» نام داستانی است از مجید بامدادی که برای نخستین بار در مراسم بزرگداشت روز ملی سینما در سال ۱۳۹۵ و در سالن کنفرانس شهید چمران اداره ورزش و جوانان لارستان توسط نویسنده آن قرائت شد.

این مراسم که به همت علاقه مندان هنر سینما در لار برگزار شده بود به پاسداشت ۱۱۶ سالگی سینمای ایران در بخش های مختلف به مروری بر  خاطره سازترین فیلم ها و اتفاقات مهم سینمای ایران پرداخت. همچنین چند برنامه با موضوع سینما آزادی لار در این برنامه اجرا شد که داستان مجید بامدادی یکی از بخش های آن بود.

«مَمَّد» سینما آزادی لار یا همان «محمد دامن کشان» کنترلچی سال های طلایی سینما آزادی لار بود که نسل سینماروی دهه شصت و قبل آن به خوبی او را به یاد دارند. مردی خندان و آرام با چراغ قوه ای در دست که تماشاچیان را به صندلی های خود هدایت می نمود.

داستان مجید بامدادی که خود یک دهه شصتی است، به حال و هوای کودکی و علاقه به فیلم و سینما در آن روزگار می پردازد. روزگاری که تنها سینمای شهرمان لار سرپا بود و در نبود رسانه های گوناگون لحظات خاطره انگیزی را برای شهروندان رقم می زد.

امسال نیز علاقه مندان هنر هفتم تصمیم دارند برنامه ای به مناسبت ۱۱۸ سالگی این هنر پرمخاطب در ایران با موضوع سینما آزادی لار برگزار کنند. این برنامه که به مروری بر خاطرات سینما آزادی لار می پردازد با حضور مدیر، آپاراتچی و کنترلچی سینما آزادی در روزهای طلایی اش برگزار می شود.

 گروه برگزارکننده از ابتدای شهریور ماه در تدارک این برنامه؛ ساخت یک مستند، چندین کلیپ و چند برنامه ترکیبی را آغاز کرده اند. این برنامه که به همت هنرسرای شهروند وابسته به حوزه فرهنگی و اجتماعی شهرداری لار طراحی و آماده اجرا می شود پس از ماه محرم و صفر برگزار خواهد شد.

در ادامه، داستان «نوستالژی ممد سینما» آزادی لار  و تصویری از محمد دامن کشان و پرسنل آن روزهای سینما؛ غلامرضا صادقی مدیر و عبدالرحیم محسنیان دیگر کنترلچی سینما که با دوربین محمد پاسیار برای ویژه برنامه مروری بر خاطرات سینما آزادی لار آماده نمایش شده خواهد آمد:

نوستالژی «مَمَّد» سینمای لار

مجید بامدادی: هم محله ای خانه ی پدری مان بود. یک کوچه پایین تر از ما می نشستند. موتور صد یاماهای قرمز رنگی داشت با یک تَرک یک متری که یک وجب مانده به آخر، جای همیشگی پسر دومش بود. هر شب که تُرتُر تُرتُر  سوار بر موتور، از میان کوچه ی ما راه خانه اش را در دست داشت، همه ی بچه های محل با صدای بلند داد می زدند:

▪️ممّد! فیلم جدید نیاوردی؟

تو گویی که ممّد مدیر سینما و یا دستکم مسئول انتخاب و سفارش دادن فیلم است.

و او با همان خنده ی ساده دلانه ی همیشگی- که اتفاقاً خیلی خوب بر اندام چاق و کوتاهش مینشست و یک قلقلیِ نازش میساخت- بعد از روزها که تنها سر و دستی به علامت منفی تکان می داد گاهی به زحمت به حرف می آمد که:

▫️آوردیم آوردیم. فردا بیاین ببینین.

▪️چیه؟ اسم فیلمش چیه؟   جنگیه؟ کی توش بازی میکنه؟

و او همچنان که دور می شد سرش را کمی بر می گرداند و می گفت:

▫️افعی. افعی. جمشید هاشم پور.

▪️هورا. آخ جون. جمشید هاشم پور.

آن وقت چقدر حالمان خوب می شد اگر آن هفته، مدرسه شیفت صبح بودیم و همه ی بچه ها می توانستند به اندازه ی بهای بلیت سینما و یک چیپس و پفک و تخمه، از پدر یا مادرشان پول بگیرند. اگر همه چیز بر وفق مراد بود بلافاصله قرارها گذاشته می شد و بعد قصه ی جنگاوری های جمشید در فیلم های قبلی نقل محفل میگشت. دیری نمی پایید که ناخودآگاه یکی جمشید می شد و دیگری فرامرز – فرامرز قریبیان-. یا همگی رزمندگان ایرانی میشدند و طفلان زبان بسته، دو درخت نوپای نارنج پیاده رو همسایه -که بنده خدا خیلی هم رویشان حساس بود- می شدند تانک ها و نیروهای عراقی و بعد ایرانیهای خوش غیرتِ میهن دوست، با هر سلاحی که دم دست شان میدیدند از جان و دل، تانک های دشمن را منهدم می کردند. یکی به جای خمپاره، دمپایی پاره می انداخت یکی چوب می زد و دیگری روی تنه ی نحیف درخت بیچاره، فنون کاراته پیاده می کرد و وقتی به خود می آمدند که آقای همسایه فریاد زنان از خانه بیرون می پرید و تا هر چقدر که توان داشت دنبال شان می کرد اما چه فایده؟ نه او دستش به بچه ها میرسید و نه برگ های ریخته شده، سر جای اول شان قرار می گرفتند.

آن شب تا صبح خواب سینما می دیدیم و فردا در مدرسه از مراسم صبحگاه تا زنگ آخر، انتظار سانس اول سینما را می کشیدیم. ناهار آن روز هرچه که بود به مدد کیمیاگری رؤیای فیلمی که قرار بود به همین زودی ببینیم، کباب کنجه میشد.

هر ساعتی که قرار گذاشته بودیم یک ربع قبلش همه ی بچه ها، آماده توی کوچه ایستاده بودند. مسیر طولانی محله تا سینما که عرض یک ۴۰ متری و دو ۳۰ متری پرتردد هم در طولش بود، گرم صحبت های بچگانه به چشم به هم زدنی طی می شد و شاید نیم ساعت قبل از سانس اول، درِ سینما بودیم. سانس اول بود و ما نیم ساعت زودتر رسیده بودیم اما باز هم بودند بچه هایی که قبل از ما آنجا حاضر باشند.

این سانس بیشتر مخصوص بچه ها بود که این ساعت کاری نداشتند. جوانها و بزرگترها می گذاشتند شب و سانس های آخر می آمدند و من بارها و بارها، صف پشت به پشت انبوه موتورهای هوندای سی جی تمیز و برق انداخته که یک حوله ی زرد یا آبی رنگ روی زین شان بود را هنگامی که از خانه مادربزرگم به خانه ی خودمان بر می گشتیم جلوی درِ سینما دیده بودم.

این نیم ساعت به تماشای تابلوی سردر سینما و عکس هایی که درون تابلوهای دو طرف در ورودی نصب شده بود می گذشت. جمشید با آن چهره ی غضبناک و آن تن و بدن خون آلود انگار می خواست همین الآن از درون عکسها بیرون بپرد. با همین عکس ها ما پیش از آن که فیلم را بر پرده ی سینما ببینیم آن را روی پرده ی خیال مان تماشا می کردیم.

طاقت مان که برای دیدن فیلم طاق می شد و حوصله مان که از دیدن عکس ها سر می رفت، یک دریچه ی کوچک در انتهای یک راهروی باریک و دراز نردهای باز می شد و از داخل آن، یک صدای نارسا و یک تصویر نیمه کاملِ دست و صورت، ۲۰ تومان پول می گرفت و یک بلیت میداد.

چیزی نمی گذشت که ممّد- همان ممّد خودمان- درِ ورودی را می گشود و چند بچه ی بازیگوش و چموش شروع می کردند به اذیت کردن او. – خدا و ممّد از سر تقصیرات شان بگذرند –

▪️ممّد می ریم فیلم و نگاه می کنیم اگه قشنگ بود بلیت بهت می دیم.

▫️بله خب. که بعدش هم بیاین بگین فیلمش خوب نبود بلیت بهت نمی دیم.؟!

گاهی هم یکی از این ناقلاها بلیت می داد و می رفت تو و اگر ممّد آن روز از بخت بدش درِ خروجی که از توی ۱۲ متریِ کناری باز میشد را درست چفت و بند نکرده بود، با همان یک بلیت همه ی بچه های محل به فیض می رسیدند.

از در ورودی سینما که رد می شدیم همزمان با تغییر نور غالب از سفید بیرون به زرد داخل، ما هم به دنیای دیگری وارد می شدیم. روی دیوارهای راهرویی که به درهای سالن ختم می شد پر بود از عکس فیلم ها و هنرپیشه ها.

▪️من اینو دیدم. خیلی قشنگه.

▪️▪️فیلم بعدی

اینه.

▪️▪️▪️جون. اینم جنگیه.

▪️▪️بیاین بریم که الآن فیلم شروع میشه.

▪️وایسین تخمه نخریدیم.

چراغها خاموش میشد. اول تبلیغ بود. برای ماهایی که در کنج هال خانه های مان یک تلویریون کوچک سیاه و سفید داشتیم که هفته ای یک بار یک سریال هزاردستان پخش می کرد و ما هیچ چیزی ازش حالی مان نمی شد و هیچ کیفی هم نمی بردیم حالا تماشای آنونس فیلم های جنگی با صدای هیجان انگیز گوینده از داخل باندهای بزرگ صوتی که سالن را به لرزه می انداخت و دیدن تصاویر روی پرده ای که از مساحت هال خانه مان بزرگ تر بود لذتی می داد فراتر از آنکه بشود توصیف اش کرد. فیلم که شروع می شد من روی صندلی میخکوب نمی شدم. ناخودآگاه بلند می شدم و روی پشتی صندلی می نشستم و ناگهان مرا که غرق در عالم فیلم بودم صدایی به خود می آورد که می گفت: بشین پایین! من نمی بینم.

در میان بچه های محل، من تقریباً از همه آرام تر بودم که آزارم نهایتاً همین روی پشتی صندلی نشستن بود. اما بقیه به بی آزاری من نبودند و با دیدن صحنه های جنگی چنان به وجد می آمدند و هیاهو برپا می کردند که کنترل چی سینما مجبور می شد چند بار با چراغ قوه هشدار بدهد که آرام باشید. اما هشدارها گاهی افاقه نمی کرد و صاحب چراغ قوه نزدیک می شد و تذکر می داد، چند دقیقه همانجا می ایستاد و بعد دور می شد. اما همین که دور می شد بچه ها برای اینکه حرص او را در بیاورند بیشتر داد و فریاد به راه می انداختند. صاحب چراغ قوه دوباره نزدیک می شد و این بار یک راست تمام بچه هایی که در آن ردیف نشسته بودند از جمله من را بیرون میکشید و از سینما بیرون می انداخت. وقتی از تاریکی سالن بیرون می رفتیم می دیدیم که چراغ قوه در دست کسی نیست مگر ممّد. همان ممّد خودمان.

image

...
نویسنده : مدير نيلوبلاگ بازدید : 8 تاريخ : چهارشنبه 28 شهريور 1397 ساعت: 16:44