برگ درخت پرتقال

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آخرین مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    پر مخاطب ها

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    انتشار در۸ دی ۱۳۹۶ ساعت ۷:۰۲ ق.ظ سرویس:یادداشت بدون دیدگاه 102 بازدید

    برگ درخت پرتقال

    حجت دهقانی: غلام سعی می کرد با همه مهربان باشد اما هیچ کس «ته دل» از او خوشش نمی آمد. یک جوان ژولیده پولیده سیگار به لب که از بس «سوت» زده بود، دهانش گشاد شده بود.

    غلام بچگی پرشیطنتی داشت و هیچ کس در مدرسه و محله از دست و زبانش در امان نمانده بود. به وقت نوجوانی پدرش از دنیا رفته و باغی از پرتقال برایش گذاشته بود که روزی متوجه شد یکی از درختانش به جای برگ، سکه تولید می کند و همین موضوع مسیر زندگیش را تغییر داد.

    غلام پای منبر روحانی مورد علاقه اش شنیده بود که پول زیادی آدم را به «انحراف» می کشاند؛ پس او چهار نفر از دوستانش را خبر کرد و با آنها به شور نشست و به پیشنهاد یکی از آنها که شبیه «درخت» بود، تصمیم گرفت با یک برنامه ریزی ۱۰ ساله روستا را سروسامان دهد.

    در ابتدا همه چیز طبق برنامه پیش رفت و چه مجهز درمانگاه ها و چه پیشرفته مدرسه ها بود که با برگ درخت پرتقال ساخته شد. ولکن پس از مدتی درخت رو به ضعف نهاد. غلام می دانست که خاک روستا غنی از «مواد آلی» است، پس به جستجوی آفات و عوامل بیماری زا پرداخت و چون پسیل و تریپس و مینوزی نیافت، از عصبانیت «قندانی» که دم دستش بود را به سمت دوستانش پرت کرد اما به «زنبیلی» که آنجا آویزان بود خورد و خسارتی در پی نداشت.

    غلام تصمیم گرفت به شهر برود و چند کارشناس کشاورزی بیاورد تا مساله را بررسی کنند اما وقتی آرام شد دوباره با دوستانش به شور نشست و به این نتیجه رسید که درخت برای تولید سکه احتمالا نیاز به «آب» بیشتری دارد. او برای حل معضل کم آبی باغش، دست به دامان کدخدا شد. کدخدا که می دید سکه های درخت صرف آبادانی روستا می شود، از مردم خواست تا از چاه های آب خود یک «انشعاب» به باغ غلام بدهند.

    درخت برگ سکه ای دوباره سرسبز شد اما باغ اهالی کم کم شروع به کاهش محصول کرد. همه برای توسعه روستا چشم به سکه های درخت پرتقال داشتند و به برکت آن روز به روز روستا آبادتر می شد اما محصولات «نامرغوب» باغ روی دست اهالی مانده بود.

    غلام با مشورت دوستان و هماهنگی کدخدا تصمیم به ایجاد تحول اساسی در روستا گرفت. او کارخانه ای تاسیس کرد که کارش فرآوری محصولات کشاورزی بود و کیفیت پایین میوه های باغ اهالی، ماده اولیه کارخانه را فراهم آورده بود. باغداران و خانواده هایشان از آن به بعد در کارخانه غلام مشغول به کار شدند.

    همه چیز در ابتدا خوب پیش می رفت تا اینکه که غلام تصمیم گرفت قوانینی برای کارگران وضع کند. او اهالی را موظف کرد روزی یک ساعت ورزش کنند و روزی نیم ساعت پای منبر روحانی مورد علاقه اش بنشینند. هیچ کس در هنگام کار حق صحبت نداشت و در صورت درگیری بین دو نفر هردو اخراج می شدند. با صدای سوت ممتد او همگی باید «زنده باد غلام» می گفتند و با سوت بلبلی اش همگی برای سلامتیش «صلوات» می فرستادند.

    بعضی از اهالی که نمی توانستند خود را با قوانین غلام وفق دهند شروع به صحبت با دیگران کردند تا لااقل بتوانند قوانین را اصلاح کنند اما هیچ کس از ترس اخراج با آنها همراه نشد و آن چند نفر نیز با هماهنگی کدخدا به عنوان «اخلالگران نظم کارخانه» با شکایت غلام به زندان محکوم شدند.

    ———–

    پ ن: داستان غلامعلی یک داستان کوتاست با ظرفیت محدود و ادامه دار کردنش قضیه را لوث می کند. اگر جایی از داستان به نظرتان آشنا آمده، حتما به پزشک مراجعه کنید. همین جا داستان را به پایان می بریم. لطفا خودتان بقیه داستان را حدس بزنید.

    از این نویسنده بخوانید:

    بچه محل ها!

    چاه ممنوعه

    فری قصاب و رحیم خُله!


    نویسنده : مدير نيلوبلاگ بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 7:33
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها